سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شعر رضوان

هر چه درباره مناسبت های مذهبی سروده ام به مناسبت در اختیار دوستان گرامی قرار می دهم.

شیرِ خدا

ولادت- 1395

میلادِ امامِ اوّلی آمده است

از عرشِ خدا، نامِ علی آمده است

از نورِ نگاهِ احمدی، کنجِ حرا

در کعبه نوایِ اَزَلی آمده است

شیرینیِ این محفلِ ما، نورِ رُخَش

کامِ همه را چون عسلی آمده است

تا جامِ اَلَستِ حق به کامِ شیعه ست

با نامِ علی، صوتِ بَلی آمده است

او شیرِ خدا و، مردِ میدانِ عمل

از نزدِ خدا، بهرِ یَلی آمده است

تا نامِ علی، به هر کجا بُرده شود

صوتِ صلواتِ بس جَلی آمده است

از فرطِ رضا، به مرتضی شُهره شده

در وقتِ قضا، راهِ حلی آمده است

هر جا که نبوده احمد، او جایش بود

در خوف و خطر، چون بَدَلی آمده است

بر شهرِ خدا، که شیعه نامش کردند

اینک چه شهِ بی مَثَلی آمده است

دشمن ز جفا، گر چه وفایش بِشِکَست

بر جور و ستم، چون خِلَلی آمده است

در علم و عبادت که به همتاییِ او

تا فاطمه هم کُفوِ علی آمده است

حق با علی است و غیرِ او ناحقّ است

بر غیره چو مُهرِ بَطَلی آمده است

در تاب و توانم نَبُوَد گفتن از او

او اَکثَر و کِی بر اَقَلی آمده است


 

ولادت – 10 رجب – 1398

میلادِ محمّد تقی گردیده

عطرِ گلِ نرگس، به فضا پیچیده

صد شکرِ خدا، که طلعت و چهر? او

چشمِ اَحَدی نظر نکرده، دیده

از اوجِ سماء، چو اختری پیدا شد

در اوجِ فَلَک، ستاره ای تابیده

در ظلمتِ گمراهی و، ظلمِ ظالم

هادی به هدایتش، خدا را دیده

از شوقِ گُلِ رویِ جمالِ آقا

صد دانه دُرِ شعف، به گُل غلطیده

گویی که رضا، به حمد و شکرِ ایزد

از جود و کَرَم، دُری چنین ساییده

او منتظرِ قدومِ مولا بوده

حالا که بیامده، به او بالیده

با چشمِ دلت، نگر به عرش و ملکوت

امشب که رضا، نورِ خدا پاشیده

پروانه پُر از عطرِ گل و، عشقِ سَحَر

گُل وا شده و، به شاخِ تر رقصیده

آن دم که جوادِ دین، به دنیا آمد

گویی که مَلِک، رویِ رضا بوسیده


در موضوعِ حجاب- سه شنبه28/11/1399

زن چنان دُرّی بُوَد، در این جهان

در صَدَف زیبنده تر، گردد نهان

گر چنان زهرایِ، اطهر باشد او

قدر و قیمت، بیکران می یابد او

با حیا و عفّت و، حُجب و یقین

می شود یارِ علیّ و، فخرِ دین

می توان شد، مادرِ صاحب زمان

یا که زینب، دُرِّ نایابی گران

هر که دارد، این حجاب و عفّتش

آبرو داده، به عالم عزّتش

پاسداری کرده، بر خونِ شهید

کرده شیطان را، زِ مکرش نا امید

گر وطن، از خونشان رنگین شده

با عبایِ مادرم، آذین شده

پاس دارد، خونِ یارانِ جوان

چون وصیّت کرده اند، بر بانوان

می توان در این صدف، ارزنده شد

بر سرِ افلاکِ دین، تابنده شد

هر چه طنّازیّ و، زیبایی در اوست

گر بجا خرجش کُنَد، چون آبروست

بهرِ همسر، خوش درخشد در خفا

از دگر مردان، کُنَد پنهان جلا

اُسوه هایِ ناب، در بینِ زنان

فضل و حکمت، دین و دانش بیکران

مادرِ خلقت ، که زهرایِ بتول

گشته مادر ، بهرِ بابایش، رسول

مریم و زینب، شده الگویِ ما

آسیه، همسایه شد نزدِ خدا

مادرِ موسی، مطیعِ ایزدی

طفلِ خود بسپرده، دستِ سرمدی

هاجر امّا ، بهرِ حق هجرت کُنَد

سر به امرِ، ایزدِ دانا نَهَد

تا خدیجه شد، مسلمانِ نخست

دستِ خود از مال و راحت، جمله شُست

حضرتِ معصومه، در راهِ خدا

جانش از تن، در غریبی شد جدا

هجرتی بنموده، با عشقِ رضا

جملگی در راهِ دین، گشته فدا

جلوه کردن نزدِ حق، زیبنده است

آن که قلبش از خدا، آکنده است

آن که از خود بگذرد، بهرِ خدا

جنّت المأوی شود، او را سزا

ظاهر آرایی نکن، بانویِ دین

قَدرِ تو باشد، گرانسنگ و وزین

دِینِ سنگینی، به دوشِ ما بُوَد

بس وصیّت ها، به گوشِ ما بُوَد

باشد این حُجب و حیا، ارزنده تر

می شوی در سایه اش، بالنده تر

این سیاهی چادرت، کوبنده است

خونِ سرخِ هر شهید، ارزنده است

این چنین مفتاحِ جنّت، زیرِ پا

پلّه پلّه می روی، سویِ خدا

دامنت، مردانِ دین می پرورد

حاصلی عین الیقین، می پرورد

تا به معراجِ خدا، پَر می کشد

کِبرِ شیطان را، به آذر می کشد

هر چه می خواهی بکن، در حِصنِ دین

بر حجابت، پاسداری شو امین

اهلِ علمی، یا هنرمندی، بدان!

چادرت مانع نبوده، بی گمان

ای مهندس، ای معلّم، کارگر

ای پزشک و،مادر و، ایثارگر

با حجاب و، با حیا باش و، متین

در میان جمع و، اخلاقی وزین

آفرین بر آنکه، از خود بگذرد

تا جمالِ، ایزدی را بنگرد

هر جمالی را که زن پنهان کُنَد

مکرِ شیطان را، چنین زندان کُنَد

می دهد دین را، بدین گونه نجات

بر دیانت می دهد، آبِ حیات

گر چنان زهرا، زِ حق پروا کنی

عالَمی را بهرِ خود، شیدا کنی

دامنت إحدی عَشَر، گوهر دهد

هر گُهر، صد جلوه یِ دیگر دهد

تا قیامت، نورشان باقی بُوَد

دشمنِ این خانِدان، فانی بُوَد


 

شهادت – 3 رجب 1441- 8/12/1398

افسوسِ من او، رَوَد زِ دنیا

هادیِّ زمان، زِ نسلِ طاها

افسوسِ من، این جهان چنین است

عالَم زِ فراغِ او، غمین است

فرزندِ محمّدِ، تقی است

بس هادی و، عالِم و نقی است

عالَم زِ فراقِ او، غمین است

رسمِ غلطِ زمانه، این است

گر خرمنِ گل، رُخَش فِسُرده

گلچینِ زمانه، لاله بُرده

رویِ مَهَش، از جهان گرفته

از زشتیِ ظالمان گرفته

تا سویِ خدا، چو آشنا رفت

از سازِ زمانه هم، نوا رفت

برچیده کنارِ، سفره ی دل

در رحمتِ حق، گزیده منزل

گر کالبدِ زمانه، تنگ است

تن دادنِ بر ستم، چه ننگ است

او رفته که، ربّنا نماید

بر شیعه ی خود، دعا نماید

کافر، دلِ مردِ حق، شکسته

بازویِ خدایی اش، ببسته

کی ظرفِ زمانه، می پذیرد

دریا به پیاله، خانه گیرد

باید که سفر کند، به عقبی

باید بپرد، زِ بامِ دنیا

این کنجِ قفس، سزایِ اونیست

جز جنّتِ حق، بهایِ او چیست؟

ما مانده و، این فضایِ غمگین

در حسرتِ، آرزویِ دیرین

رفتند همه، خداپرستان

گردیده بهارِ ما، زمستان

ظلمت بگرفته، این فضا را

تغییر بیا بده، قضا را

کاری بنما، که مهدی آید

بابِ فرجِ، جهان گشاید

 


 

ولادت – 1 رجب – 6/12/1398

جانا بیا که جانم، بسته به تارِ مویت

مدهوشِ این حضورم، سرمستِ عطر و بویت

همنامِ با محمّد، کردارِ تو چو احمد

وصفت فزون و بی حد، مسحورِ نورِ رویت

در کربلا حضورت، اسرارِ ایزدی شد

اشکِ دو دیده جاری، از گوشه ی سبویت

تو باقر العلومی، در هر زمان و دوران

هر لحظه می شکوفد، صد گفته از گلویت

سجّاده ات چو سجّاد، بوجعفری به کُنیِه

شادم از این ترانه، صدها نظر به سویت

ای شاکرِ خداوند، ای هادیِ خلایق

بودی امین چو احمد، صد چشمه ام زِ جویت

خُلقَت حَسَن چو احمد، خَلقَت چونان حَسَن شد

عالَم گره به مو و، مدیونِ خُلق و خویت

در حیرتم از اینکه، کافر ندیده علمت

نادیده چشمِ دشمن، پس مُرده باد عدویت

کنجِ بقیعِ یادت، همچون کبوتر هستم

پَر می زنم به هر سو، سرگشته ام به کویت