سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شعر رضوان

امامِ غایب از نظر، فدایِ رویِ ماهِ تو

کجا گذر کنی مرا، نشسته ام به راهِ تو

دلم پُر از نسیمِ تو، مرا نگاهی از صفا

بیا فدایِ عارضت، فدایِ آن نگاهِ تو

تمامِ روح و جانِ من، به نغمه ات نشسته است

خدا کند که نشنوم، دمی صدایِ آهِ تو

اگر گناهِ من شبی، دلِ تو را شکسته است

مرا ببخش و کن گذر،فدایِ فَرّ و جاهِ تو

تمامِ آرزویِ من، همیشه با تو بودن است

خوشا که خادمت شوم، زِ دسته و سپاهِ تو

تمامِ خلقِ عالم و، تو یک نفر به غمزه ات

چو می کِشی و می کُشی، منم اسیرِ خواهِ تو

نه من، تمامِ این جهان، نشسته منتظر تو را

بیا برون، نشسته ام، به غمزه ی نگاهِ تو

بیا بتاب و گلشنی، به تابش ات ثمر دهد

نیازِ ما همه تویی، تو شمس و ما گیاهِ تو

زِ بس که نورِ رویِ تو، نهان شده زِ چشمِ من

به عکسِ رویِ ماهِ تو، فتاده ام به چاهِ تو


أُمُّ المَصائِب

وفات- 15 رجب 1441- سه شنبه  20/12/1398

أُمُّ المَصائِب عاقبت، تا بیکران رفت

همچون ستاره، تا فرازِ آسِمان رفت

در جنّة المأوی، همه در انتظارش

سویِ حسین و فاطمه، آرامِ جان رفت

کوهِ فضایل بود و، زینت بر علی شد

در نورِ مولا ذرّه گشت و، از جهان رفت

همچون خدیجه جدّه اش، خوشرو و زیبا

دنیا نباشد جایِ او، تا بیکران رفت

هم عابده، هم عارفه، هم فاضله او

بس کامله، بس عالمه، تا نزدِ جان رفت

اهلِ تهجّد دائماً، در ذکرِ ایزد

خشنود و راضی، تا سرایِ جاودان رفت

از بس صبوری کرد و، طاقت بر دلش بود

مردانه چون حیدر، کنارِ کاروان رفت

با خطبه هایش، یادِ مولا زنده گردید

بس آبِرو با خطبه اش، از ظالمان رفت

گویی که زهرا و فدک، در خطبه اش بود

آه از لبِ هر غافلی، آتشفشان رفت

در کربلا و کوفه و، شام و مدینه

با صبرِ بی حد همرهِ، این خانِدان رفت

چون مادری بر، خانِدانِ عصمتش بود

صد آه و افسوس و فغان، آن مهربان رفت

ای عمّه جان، ای شافعه بر جمعِ شیعه

طاقت دگر زایل شد و، از قلبمان رفت

بهرِ فرج، دستِ توسّل برفرازیم

ما را دعا کن، طاقت و صبر و امان رفت

امّیدِ دل ها گر بیاید، تو می آیی

از تن توان، از دل امان، از کف زمان رفت


شیرِ خدا

ولادت- 1395

میلادِ امامِ اوّلی آمده است

از عرشِ خدا، نامِ علی آمده است

از نورِ نگاهِ احمدی، کنجِ حرا

در کعبه نوایِ اَزَلی آمده است

شیرینیِ این محفلِ ما، نورِ رُخَش

کامِ همه را چون عسلی آمده است

تا جامِ اَلَستِ حق به کامِ شیعه ست

با نامِ علی، صوتِ بَلی آمده است

او شیرِ خدا و، مردِ میدانِ عمل

از نزدِ خدا، بهرِ یَلی آمده است

تا نامِ علی، به هر کجا بُرده شود

صوتِ صلواتِ بس جَلی آمده است

از فرطِ رضا، به مرتضی شُهره شده

در وقتِ قضا، راهِ حلی آمده است

هر جا که نبوده احمد، او جایش بود

در خوف و خطر، چون بَدَلی آمده است

بر شهرِ خدا، که شیعه نامش کردند

اینک چه شهِ بی مَثَلی آمده است

دشمن ز جفا، گر چه وفایش بِشِکَست

بر جور و ستم، چون خِلَلی آمده است

در علم و عبادت که به همتاییِ او

تا فاطمه هم کُفوِ علی آمده است

حق با علی است و غیرِ او ناحقّ است

بر غیره چو مُهرِ بَطَلی آمده است

در تاب و توانم نَبُوَد گفتن از او

او اَکثَر و کِی بر اَقَلی آمده است


 

ولادت – 10 رجب – 1398

میلادِ محمّد تقی گردیده

عطرِ گلِ نرگس، به فضا پیچیده

صد شکرِ خدا، که طلعت و چهر? او

چشمِ اَحَدی نظر نکرده، دیده

از اوجِ سماء، چو اختری پیدا شد

در اوجِ فَلَک، ستاره ای تابیده

در ظلمتِ گمراهی و، ظلمِ ظالم

هادی به هدایتش، خدا را دیده

از شوقِ گُلِ رویِ جمالِ آقا

صد دانه دُرِ شعف، به گُل غلطیده

گویی که رضا، به حمد و شکرِ ایزد

از جود و کَرَم، دُری چنین ساییده

او منتظرِ قدومِ مولا بوده

حالا که بیامده، به او بالیده

با چشمِ دلت، نگر به عرش و ملکوت

امشب که رضا، نورِ خدا پاشیده

پروانه پُر از عطرِ گل و، عشقِ سَحَر

گُل وا شده و، به شاخِ تر رقصیده

آن دم که جوادِ دین، به دنیا آمد

گویی که مَلِک، رویِ رضا بوسیده


در موضوعِ حجاب- سه شنبه28/11/1399

زن چنان دُرّی بُوَد، در این جهان

در صَدَف زیبنده تر، گردد نهان

گر چنان زهرایِ، اطهر باشد او

قدر و قیمت، بیکران می یابد او

با حیا و عفّت و، حُجب و یقین

می شود یارِ علیّ و، فخرِ دین

می توان شد، مادرِ صاحب زمان

یا که زینب، دُرِّ نایابی گران

هر که دارد، این حجاب و عفّتش

آبرو داده، به عالم عزّتش

پاسداری کرده، بر خونِ شهید

کرده شیطان را، زِ مکرش نا امید

گر وطن، از خونشان رنگین شده

با عبایِ مادرم، آذین شده

پاس دارد، خونِ یارانِ جوان

چون وصیّت کرده اند، بر بانوان

می توان در این صدف، ارزنده شد

بر سرِ افلاکِ دین، تابنده شد

هر چه طنّازیّ و، زیبایی در اوست

گر بجا خرجش کُنَد، چون آبروست

بهرِ همسر، خوش درخشد در خفا

از دگر مردان، کُنَد پنهان جلا

اُسوه هایِ ناب، در بینِ زنان

فضل و حکمت، دین و دانش بیکران

مادرِ خلقت ، که زهرایِ بتول

گشته مادر ، بهرِ بابایش، رسول

مریم و زینب، شده الگویِ ما

آسیه، همسایه شد نزدِ خدا

مادرِ موسی، مطیعِ ایزدی

طفلِ خود بسپرده، دستِ سرمدی

هاجر امّا ، بهرِ حق هجرت کُنَد

سر به امرِ، ایزدِ دانا نَهَد

تا خدیجه شد، مسلمانِ نخست

دستِ خود از مال و راحت، جمله شُست

حضرتِ معصومه، در راهِ خدا

جانش از تن، در غریبی شد جدا

هجرتی بنموده، با عشقِ رضا

جملگی در راهِ دین، گشته فدا

جلوه کردن نزدِ حق، زیبنده است

آن که قلبش از خدا، آکنده است

آن که از خود بگذرد، بهرِ خدا

جنّت المأوی شود، او را سزا

ظاهر آرایی نکن، بانویِ دین

قَدرِ تو باشد، گرانسنگ و وزین

دِینِ سنگینی، به دوشِ ما بُوَد

بس وصیّت ها، به گوشِ ما بُوَد

باشد این حُجب و حیا، ارزنده تر

می شوی در سایه اش، بالنده تر

این سیاهی چادرت، کوبنده است

خونِ سرخِ هر شهید، ارزنده است

این چنین مفتاحِ جنّت، زیرِ پا

پلّه پلّه می روی، سویِ خدا

دامنت، مردانِ دین می پرورد

حاصلی عین الیقین، می پرورد

تا به معراجِ خدا، پَر می کشد

کِبرِ شیطان را، به آذر می کشد

هر چه می خواهی بکن، در حِصنِ دین

بر حجابت، پاسداری شو امین

اهلِ علمی، یا هنرمندی، بدان!

چادرت مانع نبوده، بی گمان

ای مهندس، ای معلّم، کارگر

ای پزشک و،مادر و، ایثارگر

با حجاب و، با حیا باش و، متین

در میان جمع و، اخلاقی وزین

آفرین بر آنکه، از خود بگذرد

تا جمالِ، ایزدی را بنگرد

هر جمالی را که زن پنهان کُنَد

مکرِ شیطان را، چنین زندان کُنَد

می دهد دین را، بدین گونه نجات

بر دیانت می دهد، آبِ حیات

گر چنان زهرا، زِ حق پروا کنی

عالَمی را بهرِ خود، شیدا کنی

دامنت إحدی عَشَر، گوهر دهد

هر گُهر، صد جلوه یِ دیگر دهد

تا قیامت، نورشان باقی بُوَد

دشمنِ این خانِدان، فانی بُوَد