سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شعر رضوان

 

شهادت – 3 رجب 1441- 8/12/1398

افسوسِ من او، رَوَد زِ دنیا

هادیِّ زمان، زِ نسلِ طاها

افسوسِ من، این جهان چنین است

عالَم زِ فراغِ او، غمین است

فرزندِ محمّدِ، تقی است

بس هادی و، عالِم و نقی است

عالَم زِ فراقِ او، غمین است

رسمِ غلطِ زمانه، این است

گر خرمنِ گل، رُخَش فِسُرده

گلچینِ زمانه، لاله بُرده

رویِ مَهَش، از جهان گرفته

از زشتیِ ظالمان گرفته

تا سویِ خدا، چو آشنا رفت

از سازِ زمانه هم، نوا رفت

برچیده کنارِ، سفره ی دل

در رحمتِ حق، گزیده منزل

گر کالبدِ زمانه، تنگ است

تن دادنِ بر ستم، چه ننگ است

او رفته که، ربّنا نماید

بر شیعه ی خود، دعا نماید

کافر، دلِ مردِ حق، شکسته

بازویِ خدایی اش، ببسته

کی ظرفِ زمانه، می پذیرد

دریا به پیاله، خانه گیرد

باید که سفر کند، به عقبی

باید بپرد، زِ بامِ دنیا

این کنجِ قفس، سزایِ اونیست

جز جنّتِ حق، بهایِ او چیست؟

ما مانده و، این فضایِ غمگین

در حسرتِ، آرزویِ دیرین

رفتند همه، خداپرستان

گردیده بهارِ ما، زمستان

ظلمت بگرفته، این فضا را

تغییر بیا بده، قضا را

کاری بنما، که مهدی آید

بابِ فرجِ، جهان گشاید