سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شعر رضوان

فخری از ایران

دل غمین و دیده خونبار و، زبانم بسته شد

قلبم از این کوهِ غم، دیگر حزین و خسته شد

طاقتم طاق و، دلم بی تاب و، جانم در فِراق

غصّه ها هر دم به دم، گویی به من وابسته شد

دسته گل هایِ فراوان، رفته در راهِ خدا

داغِ هر یک بر دل و، جانِ همه بنشسته شد

دشمنانِ متّحد، گویی کمر بربسته اند

ما کمرها بشکنیم، چون قلبمان بشکسته شد

سال و قرنی بگذرد، تا زاده گردد سَروَری

سَروِ آزادی بیافتاده، که با خون رَسته شد

فخری از ایران، دگرباره شهیدِ راهِ حق

او که در علم و پژوهش، عالِمی وارسته شد

بدرقه کردم شما را، با سرشکِ دیدگان

این خلوصِ و پاکی ات، نامِ تو را برجسته شد

هسته ایُّ و موشکی، از او شده بالنده تر

تو مپندار این که راهش، بسته و بگسسته شد

ای عدو گر چه شهیدش کرده ای، امّا بدان

تو ذلیلِ این ترور هستی، وَ او شایسته شد

ما مصمّم تر شده، وقتی شهیدی می دهیم

پیروی از راهِ او، بر هر کسی بایسته شد

 

سراینده: سیده فرزانه رضوانی نژاد1399/9/7